X
تبلیغات
(دلم برات تنگ شده)
منو جا گذاشتی و رفتی بابا

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمیروید چه غم گر شاخساری بشکند

بابا چندشبه به خوابم نیامدی..

امشب منتظرتم.. بیا

بیا و منو از این تنهایی رها کن

مرا از شوره زار دلتنگی جدا کن

بیا کنارم مرا یکدمی شاد کن

از غصه های درونم آزاد کن

بابایی دوست دارم از حالا تا همیشه های دور

بابایی

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 2:46
خدایا تنها بودم تنها تر شدم

 

اینک تنها تر از تنها منم...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نمیدانم از فراق تو بنالم یا از تنهایی خودم

نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعاکنم که بیایم

از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم

دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی

پریشان حالمو بی تاب میگریم

و قلبم بی امان محتاج مهر توست

نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بیقرارم

من به دنبال تو همچون کودکی هستم

هیچ میگویی عزیزی داشتی حالش چه شد؟

خسته ای بود نیمه جانی داشت

احوالش چه شد؟

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 2:37
این شبها

بابا نمیدونم چرا

وقتی شب میشه بیشتر از ساعتهای دیگه

به یادت می افتم..

بابا تنهاشدم.. تو رو قسم بخدا

تو هم منو تنها نزار..

یارو یاورم؛ عجب تنها شدم من

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا!

حکمت قدمهایی را که برایم برمیداری

بر من آشکار کن...

تا درهایی را که به سویم می گشایی

 ندانسته نبندم...!

و درهایی که به رویم میبندی

به اصرار نگشایم......!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حالا می فهمم خالی یعنی چه ؟

خالی یعنی بی تو

بی تو یعنی خالی..

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 2:8
امشب از همیشه غمگین ترم

امشب ی حال دیگه ای دارم خدایا...

 

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کنار آشیانه ات آشیانه میکنم ...

    فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم ...

         کسی سوال می کند: بخاطر چه زنده ای؟!

                           و من برای زندگی

                     تـــو را بهانه می کنم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.

همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود.

مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.

تنها می رفتم،می شنوی؟تنها.

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم،می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.

ناگهان،

تو از بیراهه ی لحظه ها،میان دو تاریکی،به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت:

همه ی تپش هایم از آن تو باد،چهره ی به شب پیوسته!

همه تپش هایم

من از برگ ریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم،

زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشه ی فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها،ب

ستر خاکی غربت ها،فراموشی آتش هاست.

میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سکوت ... چیزی که این روزها خیلی بهش احتیاج دارم ... !

اشکایی که بی هوا رو گونه هام می ریزه...

قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه...

دلی که میخواد بمونه...منی که باید بره...

حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره...

بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده...

بیخیال قلبی که اینهمه تنها مونده...

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه...

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه...

.

.

.

مث تنهایی می مونه با تو همسفر شدن...

توی شهر عاشقی بیخودی دربه در شدن...

حال و روزمو ببین تا که نگی تنها رفت...

اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت...

بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده...

بیخیال قلبی که اینهمه تنها مونده...

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه...

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه...

.

.

اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه...

قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه...

دلی که میخواد بمونه...منی که باید بره...

حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره...

بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده......!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

به من بفهمـــون کجای سرنوشتــــم...

دارم میرم جهنـــم یا راهی بهشتـــم...

از این دوراهــی دل خوشــی ندارم...

یا میخورم به پایــیز یا میرسه بهــارم...

مثل ابــرا همش تبعیــد میشم...

با هیـــچ کوهی سر ســازش ندارم...

یه موجــم که با دریــــــا قهر کرده...

بدون تـــو من آرامـــش ندارم...

گمــت کردم ولی غافــل از اینکه...

خـــدا با این بزرگی گم نمیشـــه...

مواظب بـــودی از دستت نیفتـــم...

هوامــو داری و داشتی همیـــشه...

دارم نابـــود میشم دور میـــشم...

بذار آتیـــش این دوری تمـــوم شه...

خودم دیــدم همین نزدیکیـــایی...

نذار عمــرم با جون کندن حــروم شه...


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 1:40
بابای نازم روزت پیشاپیش مبارک

 

 

بابایی وقتی یاد مهربونیات می افتم دلم میسوزه

نمیدونم آیا منو درک میکنی؟

دلم بیهوده میسوزد

از این تکرار تنهایی

از این بی همزبانی ها

از این تنهایی وحسرت

از این اشکهای بی حاصل

دلم بیهوده میسوزه

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 19:42
غمگینم

بابا ، بابا جون ؛ بابای مهربونم

روز پدر نزدیکه ..

از رفتن تو ۷۵ روز میگذرد..

۷۵ روز تنهایی

۷۵ روز غم و اشک و ناله

روز پدر برایت چه بخرم

چه برسر مزارت بیاورم

هیچ نمیتوانم برایت بخرم

دلم از این میگیرد

دلم از این میگیرد

که گلاب میتوانم برایت بیاورم

تنها گلاب

بابای نازم تنهام گذاشتی ورفتی

دلم به اندازه ی محبتهای خدا گرفته

و به اندازه ی همه ی آفرینشش شکسته

و ...

خدایا .

خدایا تو بگو برای بابایم چه بخرم

روز پدر همه کنار باباهاشونن

من تو بهشت زهرا ..

خدایا..

چررررررررررررررررررررااا.

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 2:16
باباجون

آیا پیامهام به تو میرسه

آیا صدای زجه ی فریادم به گوشت میرسه

آیا میشنوی اینجا این گوشه

در این تنهایی مرگ آور

نشسته ام و برایت میگریم

و تو

تو ...

مرا با بیرحمی تنها گذاشتی ورفتی..

راستی کجا رفتی..

مادر میگفت به بهشت رفته ای..

کاش میدانستی برای دیدارت

انتظار میکشم . برای بوسیدنت

لحظه شماری میکنم برای

در آغوش کشیدنت

ثانیه ها میشمارم..

بابا میدانی روز پدر

نزدیک است

دلم به اندازه ی تمام دنیا شکسته است..

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 2:1
گریه کردم...

گریه کردم گریه کردم

از غم بی همزبانی 

گریه کردم گریه کردم

از درد تنهایی

تو را صدا کردم

تو را از پس ابرهای

بارانی و نمناک

صدا کردم

تو را از پشت

حصار شاپرکها 

جدا کردم

تو را

صدا کردم

و تو در پاسخم

تنها مرا در دشتی

از تنهایی وحسرت

رها کردی

و رفتی

و هنوز رفتنت در باورم نمیگنجد

هنوز..

تو رفته ای و من بازم

صدا کردم

صدا کردم...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 1:39
خاموشی فراموشی...

 می روم

سنگین تر از همیشه

این بار کوله باری تازه

بر دوش دارم

این بار انگار

از همیشه تنها ترم

              خسته ترم ...
یک شاخه گل میخک
یعنی چه ... ؟
         تکرار کن
                 
یعنی چه ... ؟
یعنی چه ... ؟
من نسیم را می فهمم
من دستان خمیده ی درخت پیر را می فهمم
من ریشه های زیر خاک را می فهمم
یک جرعه تنهایی
شاید تنها آرزوی من باشد
شاید تنها گرفتن دستان تو
ابدیت آرزوی من باشد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 1:29
گل اگر بود ....

گل اگر بود پدر من بود
چون که او نیست گل به گلشن نیست



تو که رفتی قلب قصه

قلب ماتم خداشد

کار من هر روز و هر شب

واسه دیدنت دعا شد

کاش بیای قربون چشمات

ای بهونه ی قشنگم 

واسه گلدونای عاشق

ای جوونه ی قشنگم

دلمو تنها نذار

و

توی خواب من بیا باز  

بیا تا نیای غریبم

همیشه من و همین ساز

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 0:56
باید تمام عمر تو را آرزو کنم

تقدیم به بابای مهربونم که بعد از رفتنش دلم به بزرگی تمام دنیا شکست ...

قسمت نشد که با تو کمی گفت و گو کنم

با این دل شکسته تو را رو به رو کنم

قسمت نشد که لحظه ی غمگین رفتنت

با اشکها مسیر تو را شست و شو کنم

بوسیدنت که هیچ...بغل کردنت که هیچ

حتی نشد تو را به دل سیر بو کنم

بانوی شعرهات نبودم...دریغ و درد

حتی نشد که پیرهنت را اتو کنم

از یادها گذشتی و در باد گم شدی

حالا کجا حضور تو را جستجو کنم ؟

خالیست دستم از هیجانات این قمار

برگ برنده کو که برای تو رو کنم؟

*    *    *

قسمت نشد...

تو رفتی و من مانده ام که باز

باید تمام عمر

تو راآرزو کنم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 17:31
تنهایم

           امشب خالیم از احساس

بابا؛

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 و ساعت 17:26
بابایی

چندروزه که ندیدمت..

چندروزه دستای سردم

دستای مهربونتو ..

چند روزه چشمای دردم رنگ چشماتو ندیده..

چندروزه تو این سیاهی

میشینم گریه میکنم..

بابایی بدون هرجا بری خاطراتت مال منه..

برو ولی بدون که من میمونم توی حسرتت 

قربون خنده هات برم رفتنتم به دل نشست..

باید بری تو گلم

غمهای من به گِل نشست..

اینو بدون فدات بشم..

تو بدترین وضعیتم..

اینو گفتم تا بدونی

از دست دنیا ناراحتم..

تو که خواستی بری ... بروووو

درسته که تنها شدم ... ولی .. خیلی دوست دارم ..

الهی قربونت برم..

خیلی برام بودی عزیز..

از پیش من رفتی .. ولی

خاطره هامو دور     نریزززز

اینو گفتم .. اما دلم که از تو دل نمیکنه..

بابا ، بدون هر جا بری خاطراتت مال منه..

اگر چه خیلی داغونم ..

حرمتی داره این خونه

الهی قربونت برم

خندت آتیشم میزنه..

آخ روی ماهتو بابا

هرگز از یادم نمیره..

اینو گفتم .. داری میری..

یادت باشه ..

اینو گفتم .. یادت باشه ..

همیشه به یادتم...

 بابایی

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 19:21
باروون

رفتی حالا به کی بگم

خیلی دلم تنگه برات

دوست داشتم با گلهای سرخ

می اومدم به دیدنت ..

نه اینکه با رخت سیاه

سربزارم رو مزارت

گل و پر پر میکنم

سرمزارت

تا ابد بارونیه

چشمای من

رفتی افسوس گل من

تو در دل خاک

تا ابد بارونیه چشمای نمناک...

پاییز غریبو بی رنگ

اونهمه برگ مگه کم بود..

گل منو چرا چیدی

گل من دنیای من بود..

گلمو ازم گرفتی

تک و تنها زیر بارون

حالا که نیستی کنارم

میزارم سر به بیابون

هنوزم بارون می باره

تو میای انگار کنارم ..

خودتم بهتر میدونی

واسه تو هر شب می بارم

خدایا گل منو چرا چیدی

گل من دنیای من بود..

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 19:10
خاکش نکنید....

خاکش نکنید ...

خاکش نکنید...

بزارید من هم برسم..

بزارید من هم ببینم وقتی از راه رسیدم..

خاکش نکنید..

هنوز بابا رو ندیدم..

اینهمه آماده شدم ..

اما خیلی دیر رسیدم..

تابوت اونو بزارید من هم بگیرم..

وقتی که گریم میگیره..

اشکای منو دیگه بابا،

نکن پاک ..

خداحافظ بابا که منو بردی ز یاد..

خاکش نکنید..

بزارید اونو ببینم..

پیکر آشفته ی تو ..

میره از روی زمینم..

خاکش نکنید..

بهش بگید حالا که مرده ..

تو این دشت خشک وخالی اونو به خدا سپردم...

بعد رفتن تو ..

دوسه روز تنهام نزارید..

روی سنگ قبرش آیینه وشمدون بزارید..

خاکش نکنید......

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 18:56
بابا جونم شبها بیا بخوابم..

روز اول عید بود..

عید۱۳۹۰ من لباسهای نویی که خریده بودم

پوشیدم و به خونه ی بابا رفتم..

بابا توی راهروی خونه ایستاده بود

و با لبخند مهربونش به من نگاه میکرد

سلام کردم

و صورت مثل ماهشو بوسیدم

اونم صورتمو بوسید و عید رو بمن تبریک گفت

همراه بابا به اطاق رفتیم

مامان نشسته بود و من به سویش رفتم

و عید رو بهش تبریک گفتم

بابا رفت سراغ قرآن قدیمیش

و میخواست به من عیدی بده

من بهش گفتم نه .. الان نه..

صبر کن تا همه بیان

بابا با نگاه مهربونش گفت اینطوریه .. باشه

همه اومدن.

من با برادرهام قهر بودم..

بابا مارو آشتی داد

صورتهاشونو بوسیدم..

عیدرو بهشون تبریک گفتم..

با اینکه دلم ازشون شکسته بود.. اما..

بخاطر حرمت بابا بخشیدمشون..

بابا به هممون عیدی داد.. ۵۰۰۰هزاری

ظهر دورهم ناهار خوردیم ..

عصر همه رفتن ...

برادر ها رفتن تا به خانه های مادرزن هاشون هم سربزنن

من موندم و بابا و دو سه تا از نوه ها

بابا گفت بیایید بچه ها کارت بازی کنیم..

من با یکی از نوه ها نشستم و بابا با یکی دیگه..

دو دست بازی کردیم و ما باختیم..

بابا می خندید..

خوشحال بود..

من دستمو از روی شوخی زدم به شکمش و گفتم..

می بینم چاق شدی ..

بابا چهار زانو نشسته بود.. همیشه همینطوری می نشست

خندید..

تا شب اونجا بودیم..

شب که میخواستم بیام خونه ... بابا گفت .. نرو

نرو بمون ..

من گفتم بابا باید برم کار دارم .. خونه رو نمیشه

تنها گذاشت..

بابا گفت اینطوریه .. خوب پس برو.

باهاش دست دادم..

این آخرین دست دادنم بود.

دیگه ندیدمش.

رفت شهرستان.

بعدش خبرآوردن که بیا...

بیا...

اومدم خونه ... دیدم همه سیاه پوشیدن..

باور نمیشد بابا..

منکه دو روز پیش دیدمش ..

سالم سالم بود.

مریض نبود.

یکی از خواهرامو خیلی دوست دارم..

نگاش کردم میخواستم باور کنم ..

مصیبت زندگی خودم کم بود..

بابا.

همه چیزم بود..

همه ی بدبختی هایی که کشیده بودم.

همه ی تنهایی هایی که تحمل کرده بود.

با بودن بابا رنگی نداشت.

دنیا داشت روی سرم خراب میشد..

همه گریه میکردن.

بابا چرا تنهام گذاشتی چرا...

الان ۳۶روزه که ندیدمش..

بابا بهار اومد و تو نیامدی..

دلم خیلی شکسته ..

از دنیا متنفرم. از اینهمه غمی که کشیدم.

از تمام رنجهایی که دنیا برایم به ارمغان آورد.

از لحظه لحظه ی عمرم متنفرم.

باباجون مدتهاست برات اس ام اس میفرستم

آیا به دستت میرسه..

آیا به دستت میرسه..

هرشب گریه میکنم بابا جون.

هر شب غصه میخورم..

هرشب..

به یادت اشک میریزم.

هرشب .

دلم بدجوری شکسته...

بدجوری..

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 و ساعت 0:0
تو رفته ای و .....

دوماهی بی تو به من هر ثانیه صد سال گذشت

رفتی بی خداحافظی ای خدا قلبم شکست

از وقتی رفتی دلهمامون رنگ شب های بی ماهه

بخدا دل دیگه نمونده از وقتی رفتی دو ماهه

رفتی آخه تو ، تو این خاک جا نداشتی

آسمونی بودی با زمین کاری نداشتی

ماهی گذشت بی تو  دلم تو رو بهونه کرد

حسرت و تنهایی وغم قلب ما رو نشونه کرد

یاد اون خندهات آتیش به جونم میزنه

نیستی هر کسی میاد زخم زبونم میزنه

هر جای خونه رو می بینم یادت می افتم

چرا نموندی آخه خیلی حرفامو بهت نگفتم

بابایی نمیدونم الان چیکار می کنی یا کجایی

ی چیزی بهت میگم بدت نیاد  (بی وفایی)

 بابایی ؛ صدات میزنم چرا جواب نمیدی

چرا من هر چی باهات حرف می زنم هیچی نمیگی

چرا رفتی دل منو خون کردی چشم مادر و گریون

تو این خونه بهار نمیاد تقویمم بی تو شده همش زمستون

اشک غم ، ماتم و بغض اینا هدیه تو بود ببین

آخه بابایی سهم من بعد نبودنت فقط همین ؟ ؟ ؟

از جمعه ها بدم میاد

تو رو تو یکی از جمعه ها به خاک سپردن

نمیدونی نیستی چه حالیم

بغضم شکست هر وقت یادت افتادم

همیشه تو خلوتم به یادت میشینم قرآن می خونم

تو هم به این جدایی راضی نبودی بخدا می دونم

بیا و به خواهرم بگو که چرا انقدر پیر شدی

به برادرم بگو چی دیدی که انقدر دلگیر شدی

بیا به ما بگو که همه اینها خواب بود

ولی حیف فقط سکوتت تنها جواب بود

بابایی تو جون پناهم بودی نیستی تنها توی شهرم

بابایی وقتی از پیشم رفتی من با همه قهرم

چرخ گردون دلت خون که دلمو ویرونه کردی

وقتی باباجونمو توی خاکت پنهون کردی

از همون وقتی که رفتی غم شکستمون داد

رفتی پر کشیدی ولی بخدا نمیری از یاد

از نبودت دارم کم میارم بغضم سنگ شده

می خوام داد بزنم بابایی دلم برات تنگ شده....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در سه شنبه دهم خرداد 1390 و ساعت 23:13
همدم شبهای تنهاییم سلام

چند وقت است که ندیدمت ؟

نمی‌دانم . روزهاست؟ …

نه ،

سالهاست …

نه ،

سال کم است .

قرنی‌ست نیستی .

راستی چرا رفتی ؟!

نمی‌دانم کی و چطور ؟ اما در این تنهایی دلگیر فقط یادم می‌آید چه بهشتی بود روزهای با تو بودن .

می‌دانی ؟!

مامی لحظه‌های من پر شده بود

از عطر نفسهایت و زیبایی‌های عالم ،

چشمان مهربانت . یادت می‌آید ؟!

وقتی خستگی و غم بر دوشم سنگینی می‌کرد ؟!

چه باک ؟! …

همیشه دستانت بود که آرامش را برایم هدیه بیاورد …

چه عالمی داشت … !

امشب هم تنهایم .

اما دیگر تو نیستی .

پس من سر بر شانه‌های چه کسی بگذارم ؟!

از کجا دستی مهربان طلب کنم ؟!

راستی میدانی ؟

مدت‌هاست که تنها دیوارها صدای مرا می‌شنوند ؟!

هیچ نمی‌گویند ،

فقط گوش می‌کنند .

تو فکر می‌کنی دلشان می‌خواهد گوش کنند ؟!

اما دیگرفرقی نمی‌کند ؟!

من دیگر نمی‌گویم .

شبهای زیادی ست که سکوت کرده‌ام .

بر این دیوارها تکیه کرده‌ام و می‌گریم .

دیوارها تاب می‌آورند ؟!

مهم نیست . دیگر دیوار هم نمی‌خواهم …

سقف این اتاق چقدر کوتاه است ؟!

احساس خفگی می‌کنم .

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در سه شنبه دهم خرداد 1390 و ساعت 22:48
بابا

همیشه دردونه ی بابا بودم و لوس خونه

هر چی سرو صدا و شلوغیه زیر

سر منه تو خونه ....

البته بود ...

خیلی وقته كه روزگار سركوبم كرده

و سر و صدام كم شده

اما من برگشتم كه فریاد بزنم.....

برگشتم كه بنویسم....

      ***

      ***

غمنامه ای شده ام از درد ... 

به کوچه مینگرم ...

آنزمان که برای دیدار مادر می شتابم.

تو سرکوچه نیستی و انتظار دیدنت

جانم را می آزارد و روحم را ملول وخسته

میکند.

اینجاست که دیدگانم پرازاشک میشود

اما به روی خودم نمی آورم..

میخواهم صبورباشم اما نمیشود..

میخواهم صبوری پیشه کنم..

میخواهم غصه نخورم میخواهم ....

خیلی چیزها میخواهم اما...

مگر میشود.

با صدای هر بابا گفتن برمیگردم و

به پشت سرم مینگرم ..

احساس بدی است ..

احساس دلتنگی برای همیشه است

غم برشانه ام سنگینی میکند،

چونان خنجرهای زهر آگین برقلبم

فرو میرود...

ازسرکوچه تا درخانه به تندی عبورمیکنم

میترسم ...

خاطراتت مرا خواهند کشت.

در خانه از همه جای دیگر فراری ترم..

تو نیستی و یادت دلم را مجروح میکند و

اشک همیشه دوایی است بر دل زارم.

خدایا.. چرا..

تو نيستي که ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي کنند
هنوز نقش ترا ازفراز گنبد کاج
کنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون اينه پاک آب مي نگرند
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سرد بي اندوه بال گسترده است
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده سکوت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي که ببيني....



ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در سه شنبه دهم خرداد 1390 و ساعت 22:26
بدجوری تنها موندم ... زخم زبونم میزنن

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 1:29
مهربانم...

یک شبی احساس کردم ..

تو از من بریدی شبیه بتی سرد و من

مانده ام با دلی مات وشبگرد،

منی که عروجی ترین قصه بودم،

هبوط .... غریبی مرا جادویم کرد.

من از تو شنیدم که نان هیچ و پوچ است.

من از تو شنیدم که عشق اولین درد، تو

مانا ترین شعر آیینه هایی ...

مبادا که باشی شبیه دلم زرد...

که من بیش از این انتظاری ندارم.

تو ای اولین حرف آیینه برگرد!!

حالا که تو عاشق جاده هستی، خداحافظ اما..

دلم را نکن طرد، دلم را نکن طرد..

رفتنت ..  غمگینانه ترین حادثه در تقویم قلبم بود..

نمیدانی چقدر افسرده ام و چسان آرزوی نیستی میکنم.

بهار هم گذشت .. حالا دیگر بازوان خویش را فرو بسته ام،

زیرا نتوانستم تو را در این بازوان بفشارم..

امروز اگر دست به دلم زنی چنان است،

که دست به گوری خاموش زده باشی..

به یادم باش..

بگذار من و تو جز مرگ دل خبری به هم ندهیم..

دلم شکسته است انگار..

دلم شکسته است ..

اگر میخواهی بدانی چقدر دوستت داشتم..

از خداوند بپرس.

اگر در خاموشی دل خویش صدای مرا بشنوی که از عشق سخن میگوید ..

چنانست که بی آنکه به آسمان رفته باشی ندای آسمان را بشنوی.

به یادم باش..

دلم شکسته است..

من از نامه تو میترسم..

از خیال هایی که هر شب میکنم نیز میترسم..

زیرا یاد صدای تو چنان در دلم مانده است

که گاه و بیگاه آوای ترا در کنار خود میشنوم..

برای خاطر خدا گوش کن...

برای خاطرخدا آب زلال را به تشنه ای که  حق نوشیدنش را ندارد نشان مده..

به یادم باش..

زیرا یاد محبوب تصویر زنده اوست.

آن دو کلامی را که دیگر جرات خواندنشان را ندارم برایم منویس!

زیرا صدای تو هر شب آنها را به گوش دل من میرساند..

و  چهره ات از خلال لبخند شیرینت در برابرم میدرخشد.

به یادم باش..

زیرا چنین می پندارم که بوسه ای سوزان از دولب تو این دو کلام را بر لوح دلم نقش میزند..

به یادم باش..

نمیدانی

نه تو نمیدانی با دل زارم  چه کرده ای؟

چه دردها بر دلم گذاشته ای و چه غمها بر گردنم..

زیرا از آن هنگام که ترا در روزی زمین ندیدم،

آسمانی تر از همیشه در آسمانت یافتم..

آن روز تو چون پرنده ای سبک روح بر بالهای نسیم سحر نشستی و به سوی بالا شتافتی ولی..

شاید ندانی ..

آری تو هرگز نخواهی فهمید..

که از آن پس حتی یک لحظه دلم بی یاد تو نتپیده است..

هر شب هنگامیکه دنیای خسته در خواب میرود

وفرشته خاموشی بر جهان دامن میگستراند

من با نسیم نیمه شب رازها در میان میگذارم

رازهایی از گل و عشق

در حالیکه همیشه از ترس اینکه مبادا آن کلمه به ذهن و فکر و روحم برسد دست به دامان خواب میشود..

بارها افسرده و تنها برای اینکه غم دل با محرم راز نگویم..

روی به صحرا کرده ام و عنان دل بدست اشک سپرده ام..

تا آن هنگام که دست لطف توسیل سرشکم را خشک کند و گونه های سوزانم را نوازش دهد..

اما همیشه دریغ از یک همدم..

دریغ از یک دست نوازشگر نسیم..

دریغ از یک همزبان ..

دریغ..

زمانی تورا داشتم،

و با تو ثانیه ها را جشن میگرفتم،

زمانی چشمهایم از خورشید چشمهایت نور می گرفت

و کشتی درد کشیده جسم،

در ساحل آرام تنت پهلو..

چه خوش بود آن لحظه که در کنار تو عبور بی صدای زمان را بدرقه میکردم

ولی ...

اینک در دریای تنهایی بال میزنم.

این زمان، من بیاد آن زمان، هوا را می بلعم.

نام زیبایت ورد روز وشبم است..

آخر جای تو هنوز در خانه قلبم به اندازه تمام کهکشانها خالی است..

در میان ستارگان آسمان تورا جستجو کردم

تا با تو در کهکشان زندگی، خانه ای بسازم.

به ناگاه سیرت پاک تورا یافتم که چشمک زنان در میان آسمان به من گفت

ساعتی دیگر با روشنایی خورشید خواهم آمد

و..

من هنوز در انتظار روشنایی به دیده نشسته ام..

صدای تو هستی من است..

هنگامیکه در غروب چشمانم ردپایی از غصه ها پیدا بود و در نگاه همیشه غمگینم هاله ای از سکوت ..

در آن هنگام که در فضای غریب سینه ام ماتم لحظات برپا بود..

زمانی که در حصار افسردگیهای روحی مضطربانه ابعاد زندگی را می  جستم..

در آن نوبت که جوانه سبز امید در گذر لحظاتم بی تو بودن را لمس میکردم..

گر چه فرسنگها فاصله بین ما بود.

اما صدای صمیمانه و مهربانت تسکین دردهایم شد.

من در صدای تو هستی ام را دوباره یافتم..

زیباییهای زندگی را که درلابلای کلام شیرینت میگنجاندی با همه وجود می یافتم، 

بزرگترین شادیم شنیدن صدای مهربانت بود..

چگونه به تصویر کشم بی قراریهایم را برای شنیدن این صمیمیت؟

تو با عطر کلامت دوباره زیستن را به تک تک سلولهای وجودم هدیه کردی.

امید ارزنده ترین هدیه ای بود که با احساسات پاک و صمیمانه ات نثارم نمودی.

من در صدای تو زندگی میکنم..

من تاریخ سبز شدنم را در حاشیه نیکوترین کلامت مینگارم..

با خاطرات تو خواهم ماند و با خاطرات تو خواهم زیست تا فرداهای دور،

تو چه دانی؟ به من چه میگذرد..

که چنین روز وشب زمن دوری.

من سزاوار مهربانی تو نیستم.. جان من تو معذوری..

تو چه میدانی؟ که آه حسرت من چه روانسوز آتشی شده است؟

تو چه میدانی؟ که شعله این آه چه شررهای سرکشی شده است؟

تو چه میدانی؟ چوگریم از غم تو بند بند تنم، چسان لرزد؟

تو چه میدانی؟ چو میبرم نامت، پیش چشم من این جهان لرزد؟

تو چه میدانی؟ گاه میگویی که ترا بیش از یک دوست نخوانم

در سر من  چه شور وغوغایی در دل من چه آتشی برپاست.

تو چه میدانی؟ تو چه میدانی که بی خبرماندن چه عاقبت سوزاست.

توچه میدانی.. و البته هرگز نخواهی دانست که چه کرده ای بامن..

و  چه بر من گذشت..

ای کاش قطره اشکی بودم، که از چشمانت به دنیا می آمدم

بر گونه هایت زندگی میکردم و در لبهایت می مردم

ای کاش گل سرخی بودم، که سحرگاهان هنگام وزیدن باد

 گلبرگهایم را میچیدم وبه سویت می فرستادم تا برگونه هایت بنشینند

تا شاید بتوانم اندکی از خستگی هایت را با وجودم حس کنم..

ای کاش دریایی بودم، که در توفان،

امواجم را به ساحل می آوردم و در هنگام بازگشت سنگینی بار شانه هایت را با خودم می بردم

تا شاید کمی کاستی گیرد.

ای کاش ای کاش ای کاش...

میدانم روزی که به دیدارت بیایم خیلی نزدیک است

و من به آن زمان می اندیشم.

می اندیشم که روزها را بی تو سپری خواهم کرد.

بی تو گلهای زیبا خواهند شکفت

به این می اندیشم که دیگر کسی نیست که در من بشکفد

میدانم آرزو داری روزی مرا بر فراز  آسمانها ببینی.

اگر نتوانم این کار را بکنم محبتهایت را جمع کرده و دوبال از آن میسازم و با آن بالها خود را به تو میرسانم..

میدانی کسی که در مقابل احساست به خاک افتاده کیست؟

کاش میدانستی.. 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 1:25
صبرم کم شده است...

اینجا من هستم. با کتابی از غم که هیچوقت باز نمیشه...

متولد شده ام در دنیای بی بهار 

و در میان دستانی سنگی 

قامتم را باهیاهویی برافراشتم 

که مرا به خفقان می کشید. 

به نابودی ونیستی 

تاروپودم را در منجلابی بافتند که 

خوف و وحشت بیداد می کرد 

تشویش . تنها آهنگ زندگی ام 

و غربت. تنها رنگ آشیانه ام 

سر در گریبان 

و در پی سرابی روانه ام 

به سایبانی می اندیشم 

که شاید باشد! 

************

تنها چیزی که می بینم 

سنگینی سنگین سنگی سرد است 

در قلبی یخ زده از برف های تابستان 

و تنها نگاه مطمئن 

آواری است از پوشالی ترین دیوار

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 1:11
همیشه زنده میمونی تو وبلاگم ...

گاهی که دلم تنگ میشه میرم کنارم پنجره می شینم و به کوچه نگاه میکنم آخه خونه ی ما یه پنجره داره که به کوچه باز میشه ..

از پنجره به بیرون نگاه میکنم از پنجره به خیابون به آدمها حتی به پرنده ها نگاه میکنم ..

گاهی فکر میکنم چرا ما آفریده میشیم راستی برای چه هدفی زندگی میکنیم اصلا چرا می میریم

گاهی هم فکر میکنم ای کاش انقدر دلتنگ نبودم ای کاش کسی را داشتم تا به او بگویم چقدر دلتنگم

چقدر برایش می میرم اما چرا هیچ کسی در خانه مرا نمی زند چرا هیچ کسی به من نمی گوید مطمئن باش که روزی دلتنگی هایت تمام میشود و تو آزاد میشوی

رها مانند همین پرندگان که از پنجره ی اطاقت می نگری آزاد مانند چرخهای اتومبیلهایی که با سرعت از کوچه میگذرد.

آخ که یک وجب خاک می خواهم و بس.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 1:8
خدایا هر دری را زدم بسته بود..

مگر تو نگفته ای پشت در بسته ای . فقط کافیست ما در بزنیم . اما من هر دری را زدم بسته .. پس تو کجا بودی. من . آمده ام که بگویی چرا چرا تنهایی من بزرگ است.

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب

دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم

و از آسمان درسِ پـاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت

يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم

يادم باشد زمان بهترين استاد است

يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم  تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم

يادم باشد با کسي انقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود

يادم باشد با کسي دشمني نکنم  شايد روزي دوستم شود

يادم باشد قلب کسي را نشکنم

يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد

يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم

يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست

يادم باشد كه ادمها همه ارزشمند اند و همه مي تونند مهربان و دلسوز باشند

يادم باشد زنده ام .....

و یادم باشد که دیگر نمیتوانم تو را ببینم .. پدرم...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 1:3
کاش یکی بود / یکی نبود/ اول قصه ها نبود/ اون که تو قصه مونده بود/ از اون یکی جدا نبود

یکی رفته بود

تبسم نقش نیرنگه من از شب شاکیم ای یار
طلوعم رو تماشا کن،تماشا کن طلوعم رو تماشا کن منو دست غزل بسپار

منو پاکیزه کن از خواب از این لکنت از این تکرار
رها کن آرزوها رو از این زندان بی دیوار

چه ناباور چه درد آور سکوتم بی نهایت شد
چه غمگینانه عشق ما دچاره رنگ عادت شد

امشب به تو رو کردم ای یاره صدا مرده
تو صبح دلارایی من شام دل آزرده

امشب به تو رو کردم ای خاطره ی جاری
تو هق هق دریاوار من شبنم بی داری

من از بند نفس جستم حسابم با خودم پاکه
میون گود فریادم سکوتم گرده بر خاکه

یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز
خرابم کن که دلگیرم از این آبادیه پرهیز

منو تا گریه یاری کن حریص امن آغوشم
منو بشناس منو بشناس که از یاد همه دنیا فراموشم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:58
من بدبخت ، شاااااااااااااااااااید هرگز نتوانم ببینمت شاید فقط بتوانم گاهی نامت را برزبان بیاورم

پروردگارا

دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم .....

**************************

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:56
دلم ....

هر روز برای رسیدن شب انتظار میکشم تا تو به خانه ی کوچکم سربزنی ... تویی که همه ی وجودم بودی... بابا

در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند. پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند، از اشکهایم می فهمم که انتظارم برای کیست . کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم. می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد. می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند. من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش می یابند .

بهار رسید بدون آنکه هجرت پرندگان را دیده باشم و خش خش برگها را در گوش کسی نجوا کنم.

بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد.

پائیز کوچ کرد و تو بهانۀ آن بودی! راستی ! چرا نیامده رفتی؟

و دغدغه های دائمی و دلبستگیهای عصر عشق را با خود بردی!

بمان !! تو که آمدی ، میدانی؟ تنهایی من دست آویزی شد برای دلم!!

و من همیشه برای دلتنگی ام کاغذ را بهانه کردم !

بهار آمد و تو هم آمدی. می دانی که تو خاطره انگیزترین قصۀ این فصلی؟

بمان !! چرا باز باران را بهانه کردی تا به شهر ابرهای کاغذی برگردی! بیا و مرهمی باش بر روح خستۀ من ، بر من ببار! کویر دل من خود تشنۀ این باران است!

ببین خسته ام ، خسته از تکرار، از بودن ، از رفتن ، حتی از رفتن !!

خسته از عشق ، خسته از هر چه رنگ تعلق دارد!

در خلوت تنهایی های رنگ و رو رفته ام پس کجایی؟ تو کجای این رنگین کمان غم رنگ منی؟

باران ، سکوت ، شب ، تنهایی ، شعر، پاییز ، ....!! بهار کو؟

پس بهار را کجا پنهان کردی ؟ آمدی، با خود بردی؟ یا نیامدی و هنوز نیاوردی؟

میخواهم بهار را به تو بسپارم ! تا جوانۀ دلت را به عشق آن پیوند بزنی.

بشنو! شنیدی؟ آواز ناودان ها ، رقص شبنم روی برگها ؟

آه ... باران آمد ، گفتم نرو باران را بهانه نکن !!

گفتم بمان در شهر دلتنگی های من ، من خود به باران اشکت نیاز دارم !!

بغضم را می شکنم چون باران با من هم صداست.

کاش این روزها می رفتند ، اینها مسافران غریبند ، من نمی شناسم آنها را !

کاش زمان می ایستاد ، نه نه !!  کاش زمان به سرعت می گذشت ، من این روزها را نمی خواهم.

می روم باز در باغ شعرهایم ، همان جا که دلتنگی هایم را از بهر کردم ،

می روم در قالب خیال خود تا رسیدن بهار می مانم!

تو هم زود بیا !! باران آمد !! پس دیگر باران را بهانه نکن ....!!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:51
خاکم نکنید....

وقتی خاطره ی آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس میشه ولی همیشه دلت برای کسی

تنگ میشه که نمی تونی عکسش را به دیوار بزنی..

تنهایی سراغ خانه ام را می گیرد و دلتنگی چون پیچکی. لجوجانه از دیوار خانه ی دلم بالا می رود.

اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم در آنجا نماز عشق بخواند. بغض غروب دیگر بار کوچه کوچه های سینه ی تنگم را می پیماید. وچهره ام دیگر بار با باران اشکهایم سیراب می شود.

به بهانه ی صفا دادن رویاهای خزان، روحم بار سفر را به امید خلاصی از دلتنگی می بندم ولی سنگ یاد تو لحظه های شیشه ایم را در هم می شکند.......

کاش می دانستی...                درونم چیست.

و نگاهم به کجا خیره شده..

دلم مدتهاست دیگر هیچ نمیخواهد..

دلم مدتهاست رنجیده                   غمگین نشسته

نالیده

دلم مدتهاست که درتنهایی خود                به گوشه ای رمیده ..

دلم مدتهاست که تنهاست.                            و

اینجا.. هیچ کس نمیداند..  چه میکشم...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:43
برای تو که تنهایم گذاشتی

پرنده يا ابر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ديگر چه فرق مي كند كه پرنده باشم یا ابر، کوه باشم یا بیابان، دریا باشم یا جزیره، موج باشم یا باد....

تو رفته ای و دیگر هیچ فرقی نمی کند.

دیگر فرقی ندارد وقتی که تو زير باران به كسي كه من نيستم چتر هدیه دهی ..

ديگر چه فرق مي كند...

دستهایش را بگیری، دیگر چه فرق میکند برایش شعر بخوانی، دیگر چه فرق میکند دستی از سرمهربانی برسرش بکشی، او که من نیستم ....................... دیگر چه فرق میکند.    

اصلا بگذاراتفاق بيفتد و تو در آن سوی مرزهای من در آن سوی تنهایی من با کسی همدرد شوی ..

و من در کنار خاطرات شیرین تو تنهایم و بگذار تنها بمانم ... زندگی چه فرق میکند. چه فرق میکند شب باشد یا که روز، غروب باشد یا که طلوع، فلق باشد یا که شفق، عشق باشد یا جدایی، قانون باشد یا خاطراتی که فقط یکبار در زندگی به من داده شد و فقط یکبار

برای همیشه در قلب کوچک زخم خورده ی من باقی خواهد ماند. و فقط یکبار می توانم به وضوع یک ستاره به روشنی یک خورشید بگویم...  

و فقط برای یکبار در زندگی من شبهایم در سالن بزرگ محبت در آستانه پر مهر خانه مقدس خدا به سوی تو پرکشید...

و میدانم دیگر این اتفاق رخ نمی دهد و من دیگر هرگز نمی توانم تورا ببینم ...

و مثال یک پرنده پرواز کنم .... پروازی در اوج

و این برای من کافیست.

برای منی که در قلب دریایی ام  هزاران قطره عشق روییده و فقط یک موج بزرگ بر ساحل تنهایی ام کوبید و مرا با خود به دنیای خاکی کشانید و من میدانم که تنهای تنها خواهم ماند.

بعد از تو... تا ابد....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:29
به نام خدا

میخوام یک وبلاگ بنویسم برای تو ...

میخوام حرف بزنم

میخوام .. خیلی چیزها بگویم ... میخوام .. اما ..

دستم از رسیدن به تو کوتاه است ..

اگه میتونستی  اینجا بمونی من دیگه تنها نبودم...

تنهایی درد بزرگیست . زمین اگر عاطفه ی خود را

از دست نداده بود حتما معنای چشمهای مرا میفهمید...

حقا که دنیا نمی گذارد دلم را با تو درمیان گذارم..

ای کاش میتوانستم به تو بگویم چقدر دوستت دارم .. چقدر از داشتن تو خرسندم،

مغرورم ......

چقدر دوست داشتم از نگاهم، از گفته هایم، از کارهایم درک میکردی دوست داشتن را

ولی تو فقط گفتی باید بروم.. و رفتی .. و همین درد مرا می آزارد.. .

ای کاش آنقدر توان داشتم تا زمان را نگاه دارم .. تا برای همیشه کنارم بمانی..

ای کاش آنقدر قدرت داشتم تا به تو بگویم اگر از کنارم بروی زندگی برایم سرد و تاریک خواهد بود..

اما همیشه ترسیده ام ..

ای کاش کنارم می ماندی .. به شانه هایت محتاجم.

ای کاش کنارم می ماندی... چه کنم، چه کنم که تو به باغ فرشتگان تعلق داری و من از خاک بی ارزش زمینم...

چه کنم که باید بروی .. ای کاش می ماندی.. ای کاش.. می ماندی .. ای کاش...........................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط آبان دخت در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 0:20